تبليغاتX
ღ عشق تا ابد (یاس) ღ
ღ برای بهترین آدم روی زمین نرگس ღ

کاشکی می شد بهت بگم   چقدر صداتو دوست دارم

 

 

دیوانه وار دوستت دارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:41  توسط ღ مینا ღ   | 

یه جایی ، باید دست آدما رو بکشی  ! نگه شون داری ،

صورتشون رو میون دستات محکم بگیری

بگی :

ببین ... !!!

من دوستت دارم !

می فهمی ... ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:57  توسط ღ مینا ღ  

ماه من ،

نماز آیات می خوانم !

وقتی گرفته ای ....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:48  توسط ღ مینا ღ   | 

 

به آینده اصلاً و ابداً خوشبین نیستم ... !

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:54  توسط ღ مینا ღ  

 

بزرگ معلمم روزت مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:56  توسط ღ مینا ღ  

بشین و اشك چشمامو تا میتونی تماشا كن
منو تو مال هم بودیم اگه می تونی حاشا كن
بشین و مرگو تو چشمام ببین و بی تفاوت باش
فقط جایی نرو پیشم بمون و مثل یه بت باش
دلم تنگ دروغاته بگو كه دل بهم بستی
همینم كافیه تا من بخوام باور كنم هستی
فقط هیچ وقت نگو عشق تو رو توی دلم كشتم
تموم تكیه گاه من نذار خالی بشه پشتم
تو داری میری از دستم برای داشتنت دیره
میگن تو فال من دیدن یكی دستاتو میگیره
پر آشوبم این روزا چقد آروم و خونسردی
اگه بری یا میمیرم یا میشینم تا برگردی

دلم تنگ دروغاته بگو كه دل بهم بستی
همینم كافیه تا من بخوام باور كنم هستی

فقط هیچ وقت نگو عشق تو رو توی دلم كشتم
تموم تكیه گاه من نذار خالی بشه پشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:10  توسط ღ مینا ღ  

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد ، خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب ، محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است !

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی " که عاقبتش " نیست بودن " است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام 

بگذار صادقانه بگویم دلم تنگ است

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 6:43  توسط ღ مینا ღ   | 

 

دیگه راضی نمی شم با قصه های روزگار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 9:0  توسط ღ مینا ღ  

جا برای من گنجشک زیاداست اما     به درختان خیابان توعادت دارم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:54  توسط ღ مینا ღ  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 13:40  توسط ღ مینا ღ  

 

درد بزرگی است :

نمی دانم دنیایم برزخی است ...

یا

برزخ ام دنیایی ... ؟

روزگارم چنان تنگ است ، که نفس کشیدن سخت است ... !

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:26  توسط ღ مینا ღ   | 


پيشاني اَت بُقعه ي هَميشــه اَمن ياد ِ من استـ ...

مي بوسَمش شايـــد از پُشت اين ضَريـح حــاجت رَوا شومـــ !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 14:17  توسط ღ مینا ღ  

 

حواسم را هرکجا پرت می کنم ،

باز کنار تو می افتد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 9:2  توسط ღ مینا ღ  

 

فعلاْ هیچی ... حوصله ندارم ... !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 0:4  توسط ღ مینا ღ  

نمی دونم چی شد اما قرار بود بریم قشم تا بهمون خوش بگذره ...

تو اوج خنده ی منو بقیه یه تلفن دل همه را شکست ...

تو یتیم شدی ...

چه شب تلخی بود ، ما تو جزیره بودیم و کلیومترها دور از تهران ...

نباید تو و خواهرت چیزی می فهمیدین ، چه شب سختی به ما گذشت ...

صبح شد تو بیدار شدی و شروع فیلم ها و صحنه سازی ها ، بهت گفتیم که پدرت مریضه ...

حرکت به سمت تهران ...

فرودگاه نگاه های پر اشک و سوال تو چی شده ؟ ... ؟

بهشت زهرا ... وداع آخر ...

دیدار به قیامت ...

خداحافظ همین حالا ...

...

آب بابا
...
یه قصۀ قدیمی
یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری
نوشتنش رو تخته چه سخته
چه سخته
وای بابا ندارم
بابام چشماشو بسته
بابا چشماتو وا کن
ببین قلبم شکسته
چه سخته
، چه سخته
نوشتن بابا رو تخته
خدا بابام نمرده
بابا اهل نبرده
یه گوشه ای میمرم
اگه که بر نگرده
بابا چشماتو واکن
بابا منو نگاه کن
ببین دلم شکسته
بابا لباتو وا کن
بابا منو صدا کن
بابا لباتو واکن
بابا منو نگاه کن
بابا چشماتو وا کن
آب بابا چه سخته نوشتنش رو تخته
وقتی بابا نداری گفتنش هم چه سخته
آب بابا خدافظ
رفتی بابای خوبم
می خوام برم رو خورشید
عکس تو رو بکوبم
آب بابا چه سخته
وقتی بابا نداری
یه قصۀ قدیمی
یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته
چه سخته ، چه سخت
ه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 0:32  توسط ღ مینا ღ  

عيد و امسال عيدی ندارم                گذاشتی رفتی عزيزم ، من بی قرارم

عيد و امسال تنهای تنهام               بجای عيدی عزيزم من تو رو ميخوام

از وقتی رفتی غمگينه خونه                         گريه م ميگيره با هر بهونه

رفتيو موندم ، با اين همه درد                       هرگز نميشه فراموشت کرد

عيد و امسال عيدی ندارم                گذاشتی رفتی عزيزم ، من بی قرارم

عيد و امسال ، تنهای تنهام           بجای عيدی عزيزم ، من تو رو ميخوام

اگرچه نيستی ، ياد تو اينجاست          عشقت توی قلب من همین جاست

هر جا که هستی ، خدا به همرات                دعای خيرم ، پشت و پناهت

هرجا که رفتی ، خدا به همرات             هر جا که هستی ، خدا به همرات

          هرجا که رفتی ، خدا به همرات             هر جا که هستی ، خدا به همرات
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:45  توسط ღ مینا ღ   | 

نوروز مبـــــارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:37  توسط ღ مینا ღ  

... چه عید غریبی ... !

دیگه نفسی برای هم نفسی نیست ...

دلم بسیار تنگ است ،. شده ام ، ماهی تنگ بلور خود را به در و دیوار می کوبم بی بهانه ... شاید بهر آزادی ...

پ.ن

خدایا هنوز عاشقشم

حالم از این خود ضعیفم بهم می خوره

هستم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 9:21  توسط ღ مینا ღ  

 

یادت نمیاد ؟ خودت گفتی دوسم نداری ... !

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 23:32  توسط ღ مینا ღ  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 13:21  توسط ღ مینا ღ