تبليغاتX
ღ عشق تا ابد (یاس) ღ
ღ برای بهترین آدم روی زمین نرگس ღ

به نام خالق نرگس

بوی هوايش چون نفسی پر از خواهش در دلم نشست .

بی قراری شهر اشک دلان ، با لطافت پاهايش تا آب ها محو گرديد .

صدای نازش ، خوش ترين آوازها را به نيايش آورد .

آرزوی نور برآورده شده بود .

موسم مهر با بيست و دومين روز آبان پديد آمد و الهه عشقم متولد شد .

چون خواستمش خدايم هديه ام داد و چون می پرستمش تا هميشه در کنارم خواهد ماند .

نرگس از آن روز نه نام گل بود و نه معنای چشمان معشوق را داشت .

نرگس الهه عشقم شد که بی پروا و خالصانه تا نهايت بی نهايت می بوسمش .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم تیر 1389ساعت 2:5  توسط ღ مینا ღ   | 

  

روز تولد تو ميلاد عشق پاکه

برای شکر اين روز پيشونی ام به خاکه

من سر سپرده هستم تا مرز جون سپردن

با يک اشاره ی تو حاضر برای مردن

باور کن ماههاست زيباترين جملات را برای تولدت کنار می گذارم ،

اما اکنون که نياز است همه ی جملات فرارکرده اند ،

همين طور بی وزن و بی هوا می گويم :

.

.

.

تولدت مبارک نازنينم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:49  توسط ღ مینا ღ   | 

برای عشقی که به آسمان نزدیک است ... برای تویی که عشق منی ...

بسم الله العشق

قفسی گرد من است تنگ تر از تنهایی سخت ... تلخ چون این فاصله ها ... آرام درون مرا می کاود ... هرجا رنگی از عشق هست اسیر می کند به بند می کشد احساس مرا ... مرا که حلقه ی عشقت به دستم ... اشک در چشم و بغض سنگین در گلو دارم ... سخت می فشارد این قفس ... مرا که دوست دار توام بی ادعا ... اگر لایق باشم ...

و سفر آغاز می شود ... آنگونه که ما می خواهیم ... (من و تو) ... سفری سخت که آغازش فاصله است ... فاصله ای که هر لحظه مرا می شکند و منی که هر لحظه در تمنای توام ... منی که کودکم ... کوچکم ... و از احساس لبریز و تا آسمان صد قدم فاصله دارم و تا تو نیز ...

من از تکرار، از تنهایی و خفت بیزارم ...

و کمی بیزارتر از فاصله ها ...

ــ به امید روزی که آسمانش آبی باشد و فاصله ها تمام شوند .

پی نوشت :

1 . من سال ها دل به جاده ای سپرده بودم تنها و غریب ... چون کودکی پی سراب ... وقتی تو آمدی تشنه شدم ... تشنه عشقت ... تشنه عاشق تو شدن ... و تو برای من اوج آسمان و انتهای زمین هستی ... و من به خود بخاطر چنین عشقی هزاران بار می بالم ...

2 . و لحظه های پر درد این روزهای من ، تو را عاشقانه فریاد می زنند و گویی پاسخی نیست جز تنهایی ...

3 . دوستت دارم ، دوستم داشته باش !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:24  توسط ღ مینا ღ  

دیگه ذهنم واسه نوشتن یاری نمی کنه ، قبلاْ خودکارو که می ذاشتم روی کاغذ دست کم ۱۰ صفحه ای واسه خودش سیاه می کرد اما امروز نوشتن یه جمله هم واسم سخت شده !

این روزگار داره با من چی کار می کنه ، یواش یواش داره همه چیزو ازم می گیره . حتی نوشتن را که آرومم می کرد . حالا من موندم و یه دل که توش آشوبِ و یه مهربون که از دل من بی خبره .

کاش تو نگاهم کنی خوب من شاید آروم بشم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:47  توسط ღ مینا ღ  

آخرای مهر که می رسه ، لحظه های ناب زندگی من شروع می شه .

در انتهای مهر نبض وجود من تندتر می زنه و من دوباره زنده می شم .

آخه انتهای مهر یعنی ابتدای آبان و آبان واسه من مقدسه !

با شروع آبان روز شمار روز موعود شروع می شه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:37  توسط ღ مینا ღ  

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و همیشه به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی *  دوستت دارم *

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی *  دوستت دارم *

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و به چشم هایم خیره شد ...

چشم در چشمانش دوختم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما پا برجاست *  دوستت دارم *

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:44  توسط ღ مینا ღ  

قسم به هر آنچه که می پرستی

مرا نگاه کن

مرا نگاه کن اما نه با چشمان عقلت

و نه با دیدگان زیبای صورتت

مرا با چشمان دلت بنگر

که تا بی نهایت محتاج نگاه آسمانی تو هستم .

مرا تنها یک بار با چشمان دل بنگر

تنها یک بار

که این یک بار مرا بس است .

پ.ن

تو اگه یه بار با چشای دلت منو نگاه کنی

مطمئن باش دیگه چشم روی من نمی بندی !

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 11:52  توسط ღ مینا ღ   | 

دوباره مهر ماه فرارسيد .

دوباره آغاز ماه مهربان .

ماهی که بی بهانه سرآغاز زندگی من شد .

تو و مهر با هم آمدين .

مهر می رود و هر سال بازمی گردد .

اما تو سال هاست که مهربان مانده ای .

تو و مهر را دوست می دارم .

تو را بخاطر مهربانيت و مهر را به خاطر تو .

                                                      تقديم به هديه ی مهربان مهر .

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:5  توسط ღ مینا ღ  

*** دوباره خاطره ساز شدی ***

** دوباره حضور آسمانیت زندگی زمینی ام را زیبا کرد مثل همیشه **

* نازنینم ممنون یه شبه پر ستاره برام ساختی *

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:43  توسط ღ مینا ღ   | 

گاه گاهی حرف های دلتنگی ام را می نویسم .

...

فکر می کنم ، چقدر دوست دارم نوشته هایم را ، از خودم بیشتر و از تو کمتر .

از خودم بیشتر دوستشان دارم چون آن چه می نویسم از من فراتر و بالاتر است زیرا تمام خط خطی هایم حکایت عشق است و صداقت .

و از تو کمتر دوستشان دارم چون نوشته هایم برای توست و کاعذ و قلم و ذهن فرتوت من توان وصف تو را ندارند و این وجود آسمانی توست که به خط خطی های من جان می دهد .

و چه دردناک است نوشتن از فاصله ها که از زمین است تا آسمان ...

اما من می نویسم دوباره ، صد باره و هزار باره هر چند که نوشته های زمینی من توان وصف وجود آسمانیت را ندارد .

تقدیم به وجود پربرکت آسمانیت

که حضور سبزت سر منشأ خوبی ها در زندگی ام شد .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:21  توسط ღ مینا ღ  

تو ميگي بدون من دنيا برات زندون تنگه

من ميگم بگو عزيزم ، تو دروغاتم قشنگه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:5  توسط ღ مینا ღ   | 

 

خداي اطلسي ها با تو باشد .

 خداي بي کسي ها با تو باشد .

 تمام لحظه هاي خوب يک عمر

 به جز دلواپسي ها با تو باشد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:8  توسط ღ مینا ღ  

عذاب می کشم … کاش می فهميدی …

له می شوم … کاش می ديدی …

آنگاه که اين دردها مرا از پای درآورند …

تو ، باور خواهی کرد … خستگی هاي مرا !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:54  توسط ღ مینا ღ   | 

شاید برم واسه همیشه

اگه برم

اگه تصمیمم عملی بشه

عشقم به تاریخ می پیونده

می رم

اگه برم

که خواهم رفت

مجبورم بی خداحافظی برم

پس خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منواز چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ ... !

نه این که رفتنت ساده است

نه این که می شه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه این که نبندیم دل به رویاها

بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ

خداحافظ همین حالا

خداحافظ ... !

نیمه شب

۲/۴۴ بامداد

بامداد پنج شنبه ۲۹ مرداد  ۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:46  توسط ღ مینا ღ  

برای تو می نويسم بی آنکه منتظر بمانم که بخوانی

همان گونه که عاشقت شدم بی آنکه منتظر شوم تا تو عاشقم شوی

که اگر قرار به انتظار بود ، از من و عشق و نوشته هايم هيچ نمی ماند

و هرچه بود و نبود ، تو نابودش می کردی و به دست فراموشی می سپردی ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:16  توسط ღ مینا ღ   | 

چه درد غریبی است غریبه بودنم

که هر چه می کنم حق را به تو می دهم !

به تو که همیشه راست می گویی ،

حق را به تو می دهم ... !

و دور می روم ، دور می شوم و از دور به تماشایت می نشینم ...

آخر غریبه همیشه سزایش دوری است .

**********************************************

من و تو با هم غریبه ایم ... اما من گاهی اوقات یادم می ره و غرقت می شم ، بعد تو با حرفات ، نگاهت و یا خندهات بهم می گی هو عوضی ، دوباره روت زیاد شد ، وایسا عقب کثافت تو یه غریبه ای و من می رم عقب ، می شینم و نگاهت می کنم و باز داستان تکرار می شه ، من غرقت می شم و تو به یادم می آری که من یه غریبه ام و دوباره می رم عقب بغض می کنم ، گریه می کنم ، می شینم و خط خطی می کنم مثل الان و بعد دوباره نگاهت می کنم و باز داستان دوباره شروع می شه من غرقت می شم و تو غریبه بودنم را یادآوری می کنی .

گاهی اوقات فکر می کنم و پیش خودم می گم شاید کوچیک که بودی مامانت بهت گفته با غریبه ها حرف نزن شاید آدمای خوبی نباشن ... ! ولی حالا تو خیلی بزرگ شدی اما هنوز انگار زمزمه ی مامانت تو گوشه توئه و غریبه ها را دوست نداری و با تمام وجود بین خودت و اونا خط فاصله می ذاری ... !

                                                        از طرف یه غریبه که تمام زندگیشو گذاشت تا با تو آشنا بشه

                                                                                    نیمه شب چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:14  توسط ღ مینا ღ  

 تقویم را نگاه می کنم چشم می افته به روز شماره قمری ۱۴ شعبان ۱۳۴۰ .

یاد خاطراتی که مثل برق و باد می گذرند افتادم .

پارسال تو همچین روزهایی من و ارباب آسمونیم با هم سفر بودیم « نیمه شعبان » .

من بودم ، اربابم بود ، یه شهر ، یه خیابون ، یه حرم ، یه ضریح و یه امام رضا ( ع ) ... !

اون صحن و سراها ، خیابونها و یه هتل ... که هیچ گاه فراموش نمی شن ... !

اما امروز گوشه ی یه اتاق تنگ و دلگیر ، حجم تمام دیوارها را روی سینه ام احساس می کنم و به سختی نفس می کشم ، نفسام به شماره افتاده ، آخه اربابم نیست و من تنهام این یعنی خط فاصله یعنی انتظاری که همیشه می گن سخته ... !

کاش منو با اربابم دوباره توی اون صحن و سراها راه بدن ... ! 

                                          پنج شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۸ یه ظهر دلگیر و غمگین (۱۲.۳۰ دقیقه )

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 12:33  توسط ღ مینا ღ   | 

پیش هـر تیغی ســپر باید گرفت .

پیش تیغ دوست ســر باید گرفت .

جانـب خود را مبــین گر عاشقی .

جانب دوست در نظر باید گرفت .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:33  توسط ღ مینا ღ  

ای کاش

تو

برای من بودی ... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 23:44  توسط ღ مینا ღ  

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:19  توسط ღ مینا ღ   | 

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ــــ چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ــــ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا !

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ــــ چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ــــ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا !

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ــــ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ــــ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا !

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ــــ چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ــــ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا !

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ــــ چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟

 خسته ام ... کمی برام دعا کنید ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:35  توسط ღ مینا ღ  


بهش بگین دق می کنم دستاش تو دستام نباشه

تمـام خاطراتمون نمک به زخمام می پاشه ... !

بـهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم می زنه

آسمـونَم زمین بیاد بگین فقط مالِ منِ ... !

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 1:42  توسط ღ مینا ღ   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:18  توسط ღ مینا ღ  

از سفر برگشت نه تنها دلتنگم نشده ،

تازه فکر می کنه دوريش برام سخت نيست !!!

چه خيال خامی ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:51  توسط ღ مینا ღ   | 

 

تو راضی بودی ...

اما من ...

نه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:49  توسط ღ مینا ღ